مرتضى راوندى
526
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
گفت : « خوانى كه چنين الوانست * لايق حضرتِ اين مهمان است مىكنم شكر كه درويش نيم * خجل از ما حَضَرِ خويش نيم » گفت و بِنْشَست و بخورد از آن گند * تا بياموزد از آن مهمان پند عمر در اوج فلك برده به سر * دم زده در نفس باد سحر ابر را ديده به زير پر خويش * حيوان را همه فرمانبر خويش بارها آمده شادان ز سفر * به رهش بسته فلك طاق ظفر سينهء كبك و تذر و تيهو * تازه و گرم شده طعمه او اينك افتاده بر اين لاشه و گند * بايد از زاغ بياموزد پند بوى گندش دل و جان تافته بود * حال بيمارى دق يافته بود دلش از نفرت و بيزارى ريش * گيج شد ، بست دمى ديدهء خويش يادش آمد كه بر آن اوج سپهر * هست پيروزى و زيبايى و مهر فرّ و آزادى و فتح و ظفر است * نفس خرّم بادِ سحر است ديده بگشود و بهر سو نگريست * ديد گِردَش اثرى زينها نيست آنچه بود از همه سو خوارى بود * وحشت و نفرت و بيزارى بود بال برهم زد و برجست از جا * گفت : « كاى يار ببخشاى مرا سالها باش و بدين عيش بناز * تو و مردار ، تو و عمر دراز من نيم در خور اين مهمانى * گند و مردار تو را ارزانى گر بر اوج فلكم بايد مرد * عمر در گند به سر نتوان برد » شهپر شاه هوا اوج گرفت * زاغ را ديده بر او مانده شگفت سوى بالا شد و بالاتر شد * راست با مهر فلك همسر شد لحظهاى چند بر اين لوح كبود * نقطهاى بود و سپس هيچ نبود * اشعار زير را محمد قاضى شاعر و مترجم معاصر ، پس از اشغال ايران از طرف متفقين سروده و تأثر و اندوه فراوان خود را از دشمنان خارجى و داخلى اين آب و خاك آشكار ساخته است : مام ميهن بر بستر اين مام دل افسردهء ميهن * آزاده پسر چون نكند ناله و شيون ؟ اشكى كه روان بر رخ اين مادر پيرست * ترسم كه بيكباره شود خانه برافكن تا اين سر آشفته فتادست بر اين خاك * شايسته نباشد كه سرى پايد بر تن